تبليغاتX
DaisypathWedding Ticker کلبه عشق
 

سفر غیر منتظره!!!

سلااااااااااااااااااااااااام

چه روز چهارشنبه قشنگی نههههههههههههه؟

ما که در یک اقدام شدیدا غیر منتظره و ناگهانی و چریکی توسط امیر آقا به یه سفر دعوت شدیم

دیروز ظهر یهو می بینم امیر زنگیده و میگه مسییییییییییییییییی بدو کاراتو جمع و جور کن مرخصیت رو رد کن بزنیم بریم سفر!!!

من رو میگی

قسمت خنده دار قضیه می دونین کجا بود؟ اونجا که امیر خان ما خودشون هم نمی دونستن تصمیم دارن کدوم طرفی بریم؟

یه بار میگه بریم شمال. دوباره میگه نه بریم قزوین پیش عموت اینا. دوباره میگه نهههههههههههه بریم کردستان و کرمانشاه. بعدش میگه نهههههههههه بریم گرگان.دوباره میگه نهههههههههه بریم کیش ولی نه اون که بدون ماشینش یه شب رو هم تا صبح نمی رسونه. خلاصه ما به مقصدی نامعلوم  قراره بریم سفر!!!

 

البته دیگه این آخرش رو خیلی غلو کردم آآآآآآآآآآآآآآ. وقتی برگشتم بهتون میگم کجا رفته بودیم.

امیر هم امروز رفته ماشین رو ببره چکاپ!!! و حموم(کارواش)!!!! و دنبال این گواهینامه ای که صد ساله تقاضای صدور مجدد داده و نیومده!!!

تازههههههههههههه نمی دونم چرا جدیدا همش باهام ساز مخالف میزنه؟ هرجا من میگم بریم میگه نههههههههههههه یا هرکاری من میگم میگه نههههههههههههههه اونوقت به زور حرف خودش رو به کرسی میشونه.

 شوهر ذلیل شدیم رفت ننههههههههههههه.

تازه همش بهش میگم امیر خان خیلی مغرور شدی آآآآآآآآآآآآآآ دیگه دوستم نداری که همش حرف خودت رو به کرسی میشونی

اونم میگه نهههههههههههه می خوام ببرمت سفر. تفریح. گشت و گذار...

خلاصه که ما با یه امیر آقایی که امروز بسیار بسیار شیطونک شده رفتیم.............

آقا تا من میام زیاد شیطونی نکنید. باشههههههههههه.

بایییییییییییییییییییییییییییییی دلم واسه همه تون تنگ میشه


چهارشنبه ۱۲ تیرماه ۱۳۸۷ ساعت ۱۲ ظهر

آییییییییییییییییییییییییی دزد رو بگیرید!!!!

خسته ام. مضطربم. بی حوصله ام. ..............

خوبه که اینجا هست بیام یه کم حرف بزنم تخلیه بشم....

اگه بدونید این چند روز چی به سرمون گذشت....

روز شنبه گذشته زن دایی و پسر دایی کوچولوم که گفته بودم از خونواده مامان اینا فقط اونا تهران زندگی نمی کنن اومدن تهران.

دیگه ما هم همش درگیر اونا. همش به خاطر اونا هرشب خونه یکی مهمون بودیم.البته بیشتر خونه مامان اینا. این رو بگم مامانم اینا سه تا خواهرن. خاله جون بزرگه که خودش حسابی سرگرم نوه هاش و بچه هاش و... خلاصه که یه سر داره و هزار سودا. دومیش هم خاله جونه که اونم آلمانه. سومیش هم مامان منه. نمی دونم که چه جوریه که کل زن دایی هام و دایی  هام و بچه هاشون از بین این سه خواهر علاقه خاصی به مامان من دارن. دائم خونه مامان اینا پر از مهمونه.

بازم گفتم که اوایل امیر همش به من می گفت بابات بهتره به جای خونه هتل داشته باشه واسه اینهمه مهمون.البته خونه شون دست کمی از هتل نداره.خیلی بزرگه. خونه مامان اینا و دو تا از دایی هام خیلی نزدیکه. شاید کمتر از پنج دقیقه و این بهانه ای برای بیشتر کنار هم بودن...

اینا رو داشته باشید تا برم سر اصل مطلب...

این چند روز که زن داییم و عرفان کوچولو اینجا بودن مامان مدام به خاطرشون مهمونی می داد و ما هم از سر کار یه سره اونجا بودیم. فقط گاهی وقتا واسه خواب میاومدیم خونه.

شنبه خونه مامان اینا. یک شنبه خونه مامان اینا. دوشنبه خونه دایی جونم.

سه شنبه که روز زن بود من از صبحش به خاله جونام و عمه هام و مادرجونم و مامان خوشگلم و مادرشوهرم و همه زنگیدم و تبریک گفتم. البته امیر آقا خیلی دیر زنگ زدن و بهمون تبریک گفتن.

شب قبلش با زن پسر داییم قرار گذاشته بودیم زن دایی و عرفانی رو ببریم گردش.بعدازظهر من زودتر رفتم خونه دایی جونم اینا و عرفانی رو بردیم سرزمین عجایب. خودش رو کشت بچه از بس با هیجان فراوون بازی می کرد. عرفانی ما امسال قراره بره کلاس اول...

همون بیرون که بودیم مامان زنگید و گفت من امشب همه رو دعوت کردم شام بریم پارک. موافقید؟ منم گفتم باشه میایم. برگشتم خونه مامان اینا و امیر هم رفته بود خونه مامانش اینا که هدیه مامانش رو که من گرفته بودم بده خودم که وقت نداشتم برم.امیر اومد. واسه من و مامان گل گرفته بود ولی از هدیه خبری نبود!!!(فکر کنم می خواد همه رو یه جا سالگرد ازدواجون جبران کنه) و وسایل ها رو جمع کردیم و رفتیم.

۴ تا زن دایی هام بودن و بچه هاشون و ما و مامان اینا. جای دوری هم نرفته بودیم. رفته بودیم پردیسان. نزدیکای ساعت ۱۱:۳۰ برگشتیم خونه مامان اینا. یهو سمانه داد زد مسیییییییییییییییییییییییییی دزد اومده

وایییییییییییییییییییییی شوکه شده بودیم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاا

اصلا نمی دونستیم چیکار کنیم. کل اتاق خواب مامان اینا و اتاق سمانه و بقیه اتاق ها بهم ریخته بود. همه مون مثل مرغ سرکنده دور خودمون می چرخیدیم. از سمانه کلی پول برده بود. موبایل بابا رو هم برده بود. و یه سری چیزای دیگه. اما انگار زیاد وقت نداشته بود تا چیزای دیگه ببره. خدا رحم کرده بود. کلی چک های بابا جلو دستش بوده ندیده بود.

زنگیدیم ۱۱۰. پلیس اومد و همه جا رو برسی کرد و ....کلی هم ماها رو دلداری داد.

دیگه تا پلیس رفت و ما از شوک در اومدیم ساعت ۱:۳۰ بود که ما اومدیم خونه. من با ترس و لرز خوابیدم. یعنی اینقدر بدنم سست شده بود که حتی صبح هم نرفتم سر کار. صبح که زنگ زدم مامان بیشتر شوکه شدم.

دزده با موبایل بابا زنگ زده بود خونه و بابا اینا رو تهدید کرده بود و گفته بود وقت نداشتم چیزی ببرم به جون بچه هام امشب میام سراغتون و تهدید به قتل و سرقت مجدد کرده بود و....دقیقا مثل این فیلم های پلیسی جنایی شده بود.

من پشت تلفن واقعا داشتم بیهوش میشدم سرم گیج می رفت. مامان گفت دوباره زنگ زده بودن به پلیس و پلیس هم تا صبح مامور محافظ واسه خونه گذاشته بوده و بابا هم صبح رفته بود کلانتری واسه پیگیری پرونده و رد یابی موبایل....

منم سریع پاشدم رفتم خونه مامان اینا. دایی هام همه بودن. مثل جلسه بود. تازه پسرخاله مامان هم همون روز فوت شده بود و بابا و دایی جونم می خواستن برن اونجا. یه شهر آشوبی شده بود که بیا و ببین.

واسه اینکه مامان و سمانه تنها نباشن شب هم خاندان دایی هام خونه مامان دعوت بودن.همه زن دایی هام و پسر دایی هام و خانوماشون و...حدود ۲۰ نفری میشدیم.

شب هم اونجا خوابیدیم.پنج شنبه هم که اکثرا تعطیل بودن و همه بازم خونه مامان موندن. این وسط هم فکر کنم به سمانه از همه بیشتر خوش گذشت. یه اتفاقاتی افتاد که رسما سمانه و پسرداییم علاقه شون به هم علنی شد و کلی اون وسطا واسه خودشون لاو می ترکوندن...

شب جمعه هم زن داییم همه رو شام بیرون مهمون کرده بود. ولی مگه جرئت داشتیم بریم؟ بالاخره با هزار ترس و لرز رفتیم و برگشتیم. 

شبش هم بازم همه خونه مامان اینا خوابیدیم تا بابا بیاد. یهو نصفه شبش ساعت های ۲:۳۰ یا ۳ دیدم موبایلم زنگ می خوره. دیدم به به!!! آقا دزده با موبایل بابا به من زنگ زده بود. از ترس داشتم سنکوب می کردم. امیر رو بیدارش کردم. بهم گفت جواب ندم. ولی مگه دزده ول کن بود؟ شاید بیشتر از ده بار زنگ زد. تا ساعت ۴ صبح بدون وقفه زنگ زده بود. ولی من دیگه گوشی رو ویبرش رو هم ورداشته بود نمی فهمیدم. خوابیدم.

بابا صبح زود برگشت. ما هم سریع اومدیم خونه خودمون اینقدر دلم تنگ شده بود که نگو.

این اتفاقات باعث شد هم ترسم بیشتر بشه و هم نگرانی هام و هم یه کم اعصابم خورد بشه.

دیشب هم با امیر رفتیم ولیعصر. خیلی وقت بود که اینجوری نرفته بودیم اونجا قدم بزنیم.کلی هم با امیر راجع به برنامه های مهمی که از ماه آینده داریم حرف زدیم. خیلی برنامه های مهمی داریم. یه جورایی ماه آینده واسه زندگی مون حیاتیه.

 نمی دونم چه خبر هم بود که به فاصله صد متر صد متر کلی ماشین گشت و نیروهای ویژه وایساده بودن؟

می بینین چه هفته خفنی رو از سر گذروندیم؟ خدا به خیر کنه. دیگه حوصله نت اومدن ندارم. هم وقت ندارم. هم حوصله.حس نوشتنم نیست. تصمیم جدی دارم که دیگه همه چی رو پاک کنم. فقط مشکلش اینه که بهتون خیلی دلبسته شدم و دل کندن از اینجا ه کم سخته.

از صبح هم اینقدر کار سرم ریخته که الان وقت کردم آپ کنم.


شنبه ۸ تیر ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱۲ ظهر

مادر بی همتا ترین تفسیر عشق

 

             مادرم روزت مبارک   

                           فرشته زندگی من روزت مبارک


مادر!

نمی دانم از کجا برایت بگویم و در وصفت چه بگویم.

تو دنیای عشقی. دنیای ایثار. دنیای مهربانی...

از هرچیز در تو دنیایی نهفته است.

آغوشت امن ترین جای دنیاست.

و بوسه ات خوش طعم ترین مزه دنیاست.

برای من عزیزترینی مادرم.

به پاس همه بزرگواری هایت مهربانی هایت شب بیداری هایت بوسه هایت دستان گرمت آغوش پر مهرت اشک های بلورینت عشق بی دریغت و همه و همه چیز دلم می خواهد سر تا پایت را بوسه باران کنم.


از وقتی خودم رو شناختم می دیدم که مامانم داره چقدر عشق به پای ما می ریزه. عشقی وافر و بی دریغ.

همیشه بهترین تفریحات و سفرها و... هرچی که می تونستی برامون تهیه می کردی. خودت خسته از کار بیرون اما با عشقی وافر می اومدی خونه.

گاهی وقتا از روی بچگی تندی کردیم. بد رفتاری کردیم. خودمون رو واست لوس کردیم. اما تو با همه مهربونی و بزرگواریت همیشه برای ما بهترین بودی. دلت می خواست ما هم بهترین باشیم.

اونهمه دعواهای من و سمانه تو کودکی ...کاش اون موقع هم اینقدر بزرگ بودم که می فهمیدم تو رو نباید آزار بدیم. به خاطر همه اون اذیت هایی که کردیم ازت عذر می خوام.

وقتی خودت مادرت که اونم بهترین مادرجون دنیا بود رو از دست دادی و بیهوش شدی از خدا خواستم که من هرگز چنین روزی رو نبینم.

اون ماه رمضونی که اومدم خونه و تو رو تو بستر بیماری دیدم. خراب شدم. بغض من رو گرفته بود.هیچکی دردم رو نمی فهمید. اون یه ماهی که بیمارستان بودی که نمی دونم اون مریضی به خاطر کار زیادت بود یا هرچی تمام مدت با اینکه کوچیک بودم واسه خدا نامه می نوشتم. هر روز و شاید روزی چند بار. و از او سلامتی تو را می خواستم.

تو همیشه سنگ صبور ما و خیلی آدم های پر درد بودی. چقدر غصه های دیگران رو دل مهربونت می کشیدی و دم نمی زدی.

من وقتی ازت دور شدم تازه فهمیدم که چقدر برام عزیزی و دوریت داغونم می کنه.چه شب ها بود که تو غربت به عشق تو زار زار گریه می کردم و بی تاب دیدنت بودم.برا اهمیتی نداشت که دیگران راجع بهم چی میگن.

وقتی می اومدم دلم می خواست همه وقت تو آغوش تو باشم.

چقدر برای نامه های عاشقونه می نوشتم. حتی وقتی چند تاشون به دستت رسید باورت نمی شد دختری که هیچوقت به کسی وابسته نبود برات از این چیزا بنویسه. چقدر بهم گفتی که چندین بار با خوندن اون نامه ها اشک ریختی...نامه هایی که هنوز هم من و هم تو حفظشون کردیم و من اون نثر قشنگ و اون خط قشنگش رو از تو به ارث برده بودم.

وقتی هم که اون دوری ها تموم شد دیگه دخترت اونقدر بزرگ شده بود که داشت می رفت خونه بخت.شب عروسی با همه خاطرات شیرینش یه تلخی بزرگی هم برای من داشت.

انگار داشتن قلبم رو از جا می کندن. منی که چند وقت بود منتظر اون لحظه بودم که زودتر بریم تو کلبه عشق خودمون اما قلبم از دوری تو و بابایی فشرده شده بود. دیدی چی شد؟ هیچکی باورش نمی شد مسی اون همه اشک بریزه.

وقتی بابا ما رو از زیر قرآن رد کرد و همه داشتین می رفتین یهو پریدم بغلت. تا تونستم اشک ریختم. بی اختیار بود. نمی تونسم خودم رو کنترل کنم. با اینکه می دونستم دوری نیست و من هر روز پیشتم ولی.......... به زور من رو از تو بغلت جدا کردن وبازم برام مهم نبود که دیگران یا حتی خونواده امیر چی میگن راجع به من. می دونم که تو سمانه هم تا خونه اشک ریختین. این رو پسر دایی هام گفتن.

از وقتی با امیر اومدم زیر یه سقف عاشقونه تر تو رو می پرستم.می دونم که تو عزیز ترین و بهتری مادر دنیایی. می دونی که اگه یه روز نبینمت مریضم. این رو حتی امیر هم فهمیده.سمانه همیشه غر میزنه که روزی چند بار زنگ می زنی؟ اما نمی دونه که شنیدن صدای تو آرامش دنیاست برای من.

یه لحظه طاقت غم و ناخوشیت رو ندارم.

حاضرم تمام هستیم رو بگیرن اما تو همیشه سالم و سلامت کنارم باشی. عشقم باشی. هستیم باشی.

همه به من و سمانه می خندن... خودت هم از دستمون کلافه ای... از بس که مثل کنه بهت چسبیدیم و یه سره داریم می بوسیمت و می بوییمت و می خوریمت. آخه هیچکی نمی دونه که مامان ما خوشمزه ترین مامان دنیاست.

تو این سال عاشقونه ترین لحظه های عمرم رو دارم باهات سپری می کنم. نوازشت می کنم. بوسه ای پی در پی نثارت می کنم. در آغوشت می گیرم.... گرمای وجودت قلبم رو آروم می کنه. درست مثل بچه ای که وقتی تو بغل مادرشه و سرش در سینه مادر آرامشی ابدی داره.

تو دنیای بزرگی هستی. هنرمند ترین کسی هستی که من تو عمرم دیدم. هنر در ذات توست. خداوند هنرمند بزرگیه و با آفرینش تو هنرش رو به اوج رسونده.

مادر ای مادر خوب.............

این چه عشقی است عظیم؟

خدایا تو خودت بهتر از هرکسی از دل کوچیک من آگاهی.

می دونی که من همه هستیم رو برای رضایت و خوشحالی پدر مادرم می ذارم.

می دونی که با تمام وجودم به دست های پر مهرشون بوسه میزنم.

می دونی که من خاک پاشون هستم.

می دونی که اونا مقدس ترین و عزیز ترین کسان من هستن.

می دونی که من طاقت یه لحظه دوریشون رو ندارم.

می دونی که هرکاری برای خوشحال کردنشون می کنم.

و می دونی که برای این خوشحالی از جونم مایه می ذارم.

می دونی که توی این دنیا دلم به چی خوشه. یه پدر مادر بی نظیر و یه همسر عزیز دردونه و یه خواهر کوچولوی ناز نازی و یه خونواده عالی. همین.

اونا برام با ارزش ترین ارزش های دنیا هستن.

خدایا همیشه سایه شون بالای سرم باشه. و آغوش گرمشون پناه بی قراری هام.

همیشه حافظشون باش.


                           مادرم روزت مبارک   


این روز رو هم به همه مادرهای مهربون دنیا و همه دوستای گلم و همه خانوم های گل تبریک میگم و از خدا بهترین ها رو براشون می خوام
چهارم تیر ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱۰ صبح

عشق بهانه ای است برای...

گهی شاد و گهی غمگینی ای عشق

چه ویرانگر ولی شیرینی ای عشق

بیا که با همه افسونگری هات برای درد دل تسکینی ای عشق

راستی اگه یار نبود چی میشد؟

احساسی درکار نبود چی میشد؟

تو لحظه لحظه های نا امیدی عشق اگه غمخوار نبود چی میشد؟


سلاااااااااااااااااااااااااااااام

تابستون هم از راه رسید.چقدر عمر آدم زود میگذره نهههههههههههه؟

این ماه برای من پر از خاطره است.

خاطره های شیرین....

تو این ماه کلی مناسبت هم در پیش داریم. روز زن و مادر. روز مرد و پدر. تازه تولد مامان گلیم هم تو این ماهه. ۱۸ تیر ماه. سالگرد ازدواجمون هم تو این ماهه. ۲۷ تیر ماه. چه زود میگذره. انگار همین دیروز بود که با کلی سلام و صلوات بعد یک سال و نیم عقد بودن ما راهی خونه بخت شدیم. دوران عقدی که تلخ و شیرینی های زیادی داشت و دیگه داشت مزه عسل می گرفت...

خدایا این روزا چه روزای قشنگی بود واسه ما.

همش در حال بدو بدو واسه کارای عروسی بودیم. دیگه آخرین کارا رو داشتیم انجام میدادیم. آرایشگاه تالار عکاسی سفره عقد لباس عروس خریدای من و امیر همه چی انجام شده بود. فقط یه کم از خورده ریزا مونده بود.خونه رو تازه امروز تحویل گرفته بودیم. دقیقا اول تیر.همون صبح ساعت ۱۰ امیر کلید خونه رو اورد و من و امیر با پسر خاله اش و خانومش و مامان بابای امیر رفتیم اونجا. آینه قرآن بردیم و ....

بعدش هم همش هم با مامان دنبال خورده ریزای خونه بودیم و یه پامون بازار و یه پامون مرکز خرید ها بود.

دلم می خواد یه بار دیگه همه اون روزا تکرار بشه. دلم می خواد یه بار دیگه عروس بشم.نمی دونم چرا بعضی ها از عروسی فقط خستگی و دوندگی و چیزای دیگه اش رو به یاد دارن ولی من همه اون دوندگی ها و خرید رفتن ها و خستگی ها رو دوست دارم.اصلا من سرم درد می کنه واسه دوندگی و خرید...

شاید امسال سالگرد ازدواجمون یه جشن اساسی بگیریم آخه امسال یه مناسبت خوب دیگه هم همراهشه.

آخی روز مادر هم نزدیکه. یه روز عزیز. روز عزیز ترین موجود زندگیمون. یه پست مفصل می خوام راجع به مادر بذارم. باشه واسه همون روز مادر. فقط همین رو میگم که من دیوانه وار مادرم رو دوست دارم و عاشقش هستم. با تمام وجودم می پرستمش.

راستش می دونین چیه؟ من عاشق هدیه هستم. حالا فرقی نمی کنه اون هدیه چی باشه هرچی باشه با ارزشه واسم. واسه همینم همیشه دلم می خواد تو هر مناسبتی یه هدیه ـ حالا کوچیک یا بزرگش فرقی نمی کنه ـ بگیرم. اصلا هدیه علاقه رو هم زیاد می کنه. بازم میگم فرقی نمی کنه کوچیک باشه بزرگ باشه از طرف کی باشه مهم اینه که هدیه است. و یه پیشکش از طرف کسی که نشون میده واسه طرفش یه ارزشی رو قایل بوده که هدیه گرفته.

خودم هم هدیه دادن رو دوست دارم.نمی دونم امسال روز مادر چی هدیه بگیرم؟البته هنوز وقت واسه فکر کردن هست....

آخ جوننننننننننن خودم هم چند تا هدیه میگیرم...روز زن. سالگرد ازدواج...

راجع به یه موضوعی هم یکم استرس دارم. واسم دعا کنید.

راستی اینم بازی کارت عروسی. البته من می خوام دسته گل عروسیمون رو بذارم. چون خیلی دوسشون داشتم.

امیر همش اصرار داره این هفته بریم سفر. ولی من مخالفم بهش میگم بذار اواسط یا آخر های تیر. نمی دونم برنامه مون چه جوری میشه.

راستی من بنفشه خانوم هستم در خدمت شما!!!!! این اسم جدیدیه که امیر واسم گذاشته.آخه دیروز با هم رفتیم یه شال بنفش هم گرفتم.دیگه حسابی بنفش شدم اونم میگه آخه از بس همه چیزات بنفش شده خوب باید بنفشه هم صدات بزنم دیگه!!!!!!!!!!!!

دیگههههههههههههه جونم براتون بگه خبری نیست جز دوری و ملال شما!!!!

بازم به خاطر اینکه وقت ندارم به همه تون درست و حسابی سر بزنم عذر می خوام.این قصه سر دراز داره....


 پی نوشت:

با شماهام روشی. آزی. مدی. شیوا.مامان آرتا. هانی.توتی. خلاصه هر دوست عزیزی که ازدواج کرده سه سوته کارت هاتون رو بذاری دیگههههههههههههههههههه چه معنی داری نمی ذارین؟

از هر دری سخنی!!!

آرزوی من اینست

مثل لیلی و مجنون پیروی کنیم از عشق

این جنون بی قانون

آرزوی من اینست

زیر سقف این دنیا من برای تو باشم

تو برای من تنها

آرزوی من اینست

هستی تو من باشم

لحظه های هشیاری مستی تو من باشم

تو هم آرزویی کن

                     اوج آرزویی تو


می دونم الان تعجب می کنین که مثلا قرار بود من ننویسم و به کارام برسم ولی خوب تنهایی آدم رو گاهی وقتا وادار به کارایی می کنه که....

سه شنبه شب که خونه دایی جونم بودیم و جاتون خالی بسی سوغاتی دریافت نمودیم!!!! یه لباس عربی یه بلوز شلوار یه کفش روفرشی یه روسری یه بلوز مجلسی یه عالمه شکلات و یه چیزای دیگه!!! واسه من و یه پیراهن و یه عطر و تسبیح هم برای امیر.

چهارشنبه هم به یکی دیگه از دوستای صمیمیم زنگ زدم و گفتم که اونم پاشه بیاد. ما سه تایی مون از راهنمایی همکلاس بودیم.

پنج شنبه صبح هم از ساعت ۶:۳۰ که امیر رفت من پاشدم به کارام رسیدم. جاتون خالی یه خورشت بادمجون خوشمزه با انواع مخلفات سالاد و دسر و شیرینی و... پختم و تا دوستام بیان کارام تموم شده بود.

سیما دوستم که تازه ازدواج کرده زودتر رسید. نشستیم کلی حرف زدیم و از زندگی از همسرای گلمون و خونواده هاشون و ...خلاصه تا دلتون بخواد غیبت هم کردیم. آخیشششششششششش بعضی وقتا دلم می خواد بشینم با یکی این مدلی حرف بزنم اما نمیشد آخه تا با مامانم می خواستم راجع به بعضی چیزا و بعضی آدم ها حرف بزنم می گفت نگو. دلم نمی خواد بگی. غیبت میشه. مامان منم که تو این چیزا مقید.... دیگه باید واقعا چیزی نگم!!!

ولی دیروز حسابی با دوستام از این قبیل حرفا زدیم و کلی ذوق کردیم.کلی هم از بقیه بچه ها خبر گرفتیم دیگه کم کم یکی یکی دارن ازدواج می کنن.

پرنیان اون یکی دوستم رو قبلا بهتون درموردش که گفته بودم.الان دانشجوی فوق فیزیکه و مجرد . کشته مرده پسرخاله منه. پسرخاله من دانشجوی دکتراست و استادیار دانشگاه شهید بهشتیه و فوق العاده درس خون و خیلی هم خوشگل و خوش تیپ.ولی متاسفانه اصلا اهل ازدواج و زن و این چیزا نیست. یعنی راستش از بس درس خونده و می خونه دیگه یادش رفته موجودی به اسم زن هم در این عالم زندگی می کنه.

حالا دیروز اینقدر با سیما سر به سر پرنیان میذاشتیم که نگو. سوژه خنده شده بود واسمون. اونم هم همش به من تو چه دوست بی عرضه ای هستی. بجنب دیگه آستین بالا بزن من رو واسه پسرخاله ات بگیر!!!!

خوب نمی دونم چیکار کنم هزار بار تا حالا به پسرخاله ام گفتم ولی اون زن بگیر نیست که نیست. البته ناگفته نماند که خاله منم پرنیان رو خیلی دوست داره و همیشه خبرش رو از من میگیره. چون پرنیان هم زیاد تو جمع خونوادگی ما بوده همه خوب می شناسنش.

دیگه عکس های عروسیم و فیلمش و عکس های مسافرت هامون رو نشستیم دیدیم و یه عالمه عکس عروسی و عکسای دیگه هم تو کامپیوتر بود اونا رو دیدیم و همش بهم می گفتن وایییییییی شما چقدر عکس دارید انگار هزار ساله که دارید با هم زندگی می کنید!!!

سیما می خواد آخرای مرداد جشن نامزدی بگیرن( اول عقد کردن بعدا میخوان جشن نامزدی بگیرن اینم یه مدله دیگه!!!) می گفت وای من بلدم نیستم برقصم. من و پرنیان هم پاشدیم یه بزن و بکوبی راه انداختیم که نگو...فکر کنم همسایه پایینی مون کلی شاکی بشه

بعدشم پرنیان می گفت پاشو زنگ بزن امیر بیاد دلم واسش تنگ شده.زنگیدم امیر هم زودی اومد خونه و یه کم با دوستام حرف زدن و بعدش پاشدیم دوستام رو تا یه جایی رسوندیم. برگشتیم خونه ساعت ۷ بود من خیلی خسته بودم رو کناپه ولو شدم یهو از خستگی خوابم برد.ساعت ۱۰ بود مامانم زنگید یهو از خواب پریدم دیدیم واییییییییییییی چقدر خوابیدم. امیر هم خوابش برده بود. پاشدیم شام خوردیم دوباره خوابیدیم.

امیر هم امروز با دوستاش رفته کوهنوردی. من تو خونه تنهام.کاش بهش گفته بودم نرو. هنوز هم نیومده. از صبح که پاشده بودم داشتم رو این پروژه کار می کردم ولی دیگه حوصله اش رو ندارم.خدا کنه به خوبی پیش بره. خیلی واسم مهمه.بعدش هم یه کم خونه رو از ریخت و پاش دیروز جمع کردم.خسته ام. امیر هم نمی دونم چرا نمیاد. بهش هم زنگ می زنم میگه یه ساعت دیگه... نمی دونم اون یه ساعت کی می رسه.

چقدر بده که آدم جمعه تو خونه تنها باشه.

دیدم بهترین تفریح واسه من وب گردیه!!! ولی چه فایده باز فردا روز از نو روزی از نو. برم سرکار باید همه حواس رو این طرحم باشه. زیاد نمی تونم بیام نت. البته یه مزیتی داره ها اونم اینه که از اعتیادم کم می کنه.


۲۴ خرداد ماه ۱۳۸۷ ساعت ۷ بعدازظهر

نی نی دو روزه!!!! و زندگی پر مشغله!!!!

سلاااااااااااااااااااام

به قول امیر من الان یه نی نی دو روزه هستم آآآآآآآآآآآآآآ

اول بهتون بگم این پستم یه کم طولانیه. شاید چند روز وقت نکنم بنویسم. ببخشید از اینکه یه مدت هم هست دیر دیر بهتون سر می زنم. به خدا سرم خیلی شلوغه حالا الان مفصل براتون میگم...

اول یه کم راجع به تعطیلات بگم.

خدا رو شکر این تعطیلات بلاخره مسافرت نرفتیم. اینقدر خوشحال بودم که می خواییم تو خونه بمونیم که نگو. سه شنبه و چهارشنبه خونه خودمون بودیم و حسابی با هم خوش گذروندیم و کلی فیلم دیدیم و همه اون عشقولانه هایی که دلم واسشون تنگیده بود و لوس بازی هامون سرجاش برگشت.

مامان هم زنگ زد که اگه میان بیان دو سه روز بریم باغ. با اینکه دلم نمی خواست برم ولی دیدم اونا هم تنهایی بهشون خوش نمی گذره چهارشنبه ساعت ۷ عصر رفتیم کرج و رفتیم باغ. پسردایی هام و زن داییم و ما و مامان اینا و مادر خانوم پسر دایی بزرگه بودیم. اگه بدونید چه کوزت کاری کردیم خنده تون میگیره.

باغ که آب لوله کشی نداره. چاه زدیم.از بی آبی موتور آب سوخته بود. نشد هم تعمیرش کنن. باید مثل قدیم ها با دلو از چاه آب می کشیدیم. حالا انگار مجبورمون کرده بودن. نمی خواستیم هم برگردیم تهران. پسرا می رفتن آب می کشیدن. ما هم مثل دخترای عهد بوق!!! می شستیم لب حوض ظرف می شستیم...آخر خنده بازار بود خداییش. ولی حسابی خوش گذشت. مخصوصا به سمانه چون با خواهر خانوم پسرداییم همسن هستن پسر داییم هم بود سه تایی امتاحان های دانشگاهشونه می خواستن درس بخونن اینقدر ورجه وورجه و کارایی دیگه کردن که به درس خوندن نرسید......پسرا هم نمی تونستن دیگه برن استخر آی حال داد...فقط همش ورق بازی می کردیم دسته جمعی و یه شرط هایی واسه بازنده می ذاشتیم که نگو!!!! از خنده می مردیم.

جمعه آخر شب هم برگشتیم تهران. شنبه هم همش به کارای خودمون رسیدیم و عصرش امیر همش گیر داده بود پاشو بریم کادوی تولدت رو بخرم.منم خودم رو لوس می کردم که کاو نمی خوام رفتیم ولی چیزی نخریدم.

یک شنبه هم من مرخصی گرفته بودم داشتم به کارام می رسیدم که یهو ساعت ۱۲ دیدم به به سر و کله امیر آقا با یه دسته گل خوشگل پیدا شد. اومد و گفت به خاطر تولد تو امروز زود اومدم و کلی بغلم کرد و تولدم رو تبریک گفت و .... همه هم زنگ می زدن و تبریک می گفتن.امیر بهم گفت دلم می خواد خودت هدیه تولدت رو اتنخاب کنی واسه همینم دوباره عصری رفتیم و موفق نشدیم چیزی رو که می خوام بخرم. بابا اینا هم هدیه نقدی بهم دادن که خودم هرچی دوست دارم بگیرم.

بالاخره دیروز که از سر کار اومدیم با سمانه و امیر رفتیم بیرون. امیر همش میگفت نی نی بدو بریم واست کفش جغجغه ای بخریم. و موفق شدم یه هدیه به سلیقه خودم بگیرم. یه کیف و کفش خیلی خوشگل بنفش!!!! اینقدر دیشب همه بهم می گفتن چقدر خوشگله که خودم مثل بچه ها همش بهش ذوق می کنم.

این هفته خیلی سرم شلوغه. امشب که دایی جونم اینا و دوتا عروساش و پسر کوچیکش از مکه اومدن شام اونجا دعوتیم. منم خیلی خسته ام ولی مجبوریم بریم.

خودم هم یه پروژه  کاری خفن!!!! بهم خورده مجبورم حسابی واسش وقت بذارم واسه همینم وقتی شرکتم و خونه ام همش باید روی اون کار کنم. خیلی وقتم رو میگیره. واسه همینم زیاد وقت نت اومدن ندارم. ببخشید اگه تا این هفته آینده درست و حسابی نتونستم بهتون سر بزنم ازم دلخور نشید.

بعدش هم چون من پنج شنبه ها تعطیلم و خونه هستم دوستم امروز زنگیده می خواد پنج شنبه بعد این همه مدت که ما ازدواج کردیم بیاد خونه مون. اونم تازه ازدواج کرده. کمتر از یه ماهه. خیلی با هم صمیمی هستیم. از راهنمایی با هم همکلاس بودیم تا پیش دانشگاهی. همیشه تلفنی با هم در ارتباطیم و بیرون هم گاهی می رفتیم ولی فرصت نمی شد بیاد خونه مون حالا گفته که پنج شنبه میاد. فکر کنم حسابی خوش بگذرونیم. یه عالمه حرف واسه گفتن داریم.

تازههههههههههه یه اتفاق جالب هم افتاده...

یهو تو بینابین حرفای دوستم یه چیز باحال فهمیدم.

ما یه خونه ویلایی خیلی خوشگل داشتیم که همون سالی که من می خواستم برم پیش دانشگاهی بابا اونجا رو فروخت و برج نشینی رو ترجیح داد. من چندین ماه تمام شب و روز واسه اون خونه که بهترین خاطرات زندگیم از کودکی تا ۱۷ سالگی توش رقم خورده بود رو گریه می کردم. ماه ها بابا رو سرزنش می کردم که چرا اونجا رو فروخت و اینجا رو خرید. ولی اون از کار خودش پشیمون نبود. هنوز که هنوزه دلم پیش اون خونه است.

چند وقت پیش با امیر داشتیم از کوچه پس  کوچه های شهرک رد می شدیم دلم هوای اونجا رو کرد. رفتیم جلوی در خونه مون. دلم می خواست در بزنم و برم توش رو ببینم. باغچه های پر از گل های رز... درخت توتی که سمانه از صبح تا شب زیرش بود... درخت زدرآلویی که بابا اجازه نمی داد کسی به چاغاله هاش دست بزنه. اطلسی های خوشرنگش...درخت های عناب و انجیر و... شمشاد های خوشگلش... دلم می خواست بدونم همه اینا چه شکلی شدن. دلم برای اتاقم و همه چی تنگ شده بود...

حالا اینا چه ربطی به خواستگاری دوستم داشت؟ نزنین دیگه خوب الان میگم....

خواستگار دوستم پسر همون کسیه که خونه ما رو خریده. وقتی این حرف رو زد انگار دنیا رو بهم دادن. باورم نمی شد. دنیا چقدر کوچیکه!!!!

آخ جونننننننننننننننننننن.

حالا احتمالا عروسی رو همونجا میگیرن. چون خیلی خیلی هم بزرگ بود. احتیاجی به سالن ندارن. خودش گفت. منم چون این دوستم خیلی باهاش صمیمیم همش میرم اونجا تلپ میشم چه حالی میده.

خدا جونم چقدر آروزهای کوچیک و دور از دسترس رو زود برآورده می کنی. به خدا باورم نمی شه!!! هنوز شوکه ام. انگار تو خوابم. آخه اون پسره! دوست صمیمی من! هیچ وقت همدیگه رو هم ندیده بودن. حالا یهو....دست تقدیر چه جوری این دوتا رو سر راه هم قرار داده.....

من بیشتر از دوستم واسه این ازدواج خوشحالم. تو پوست خودم نمی گنجم. خدا کنه این ازدواج زودتر صورت بگیره تا منم به مراد دلم برسم و بعد 7 -8 سال بتونم خونه ای که یادگار همه لحظه های خوش زندگیم رو دوباره ببینم.

ببخشید دیگه امروز خیلی روده درازی کردم. ولی خوب تا چند روز وقت نوشتن ندارم دیگه!!!!


سه شنبه ۲۱ خرداد ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱۲ ظهر

تولد دوباره

امروز برای من روز بزرگیه...

یه سرآغاز دوباره....

روزی که همه چی برام از نو شروع میشه...یه تولد دوباره. یه فرصت دیگه. یه زندگی جدید.

حس بزرگ شدن... ترسیدن از دست رفتن فرصت ها... یه نگاه جدید.

روزی که می خوام واقعا فکر کنم از نو متولد شدم.

می خوام فرصت های جدیدی بسازم.

خودم رو دوباره محک بزنم.

بالاخره ۲۵ ساله شدم.

باید یه کم به گذشته برگردم.

هنوز برای بودن و جوونی کردن دیر نیست.

می خوام حتی با خدای خودم هم عهد کنم از روز تولدم یه آدم دیگه بشم.

خیلی کارایی که باید می کردم و نکردم یا خیلی کارایی که کردم و نباید می کردم رو جبران کنم.

این چندمین ساله؟

هفتمین سال... دقیقا هفتمین سال!!! و هفت برای من عدد مقدسیه. شاید به یمن این هفت منم به یه آرزوی بزرگم برسم.

راستی کاش خدا به بنده اش می گفت روز تولدت می تونی یه آرزو کنی که همون روز برآورده شه.

اونوقت ....

خیلی وقته که این آرزو رو تو دلم نگه داشتم تا روز تولدم آرزوش کنم.

خدایا می خوام تو این روز هم شاکر باشم.

شاکر برای بهترین داشته هام.

برای عشق قشنگ و پاکی که نصیبم کردی.

برای همسری که عزیز ترین هستی منه و این روزا عشقم و دوست داشتنم نسبت بهش فوران کرده.

برای خانواده ای که بهترین خونواده هستند.

برای خیلی داشته هایی که خودت می دونی و بهترین هستند.

می خوام امروز شاکر ترین بنده ات باشم


نوزدهم خرداد ماه ۱۳۸۷ ساعت ۸:۴۵ صبح

Coded by taktemp & designed by: Natty WP